تبليغاتX
MOON DANCER

MOON DANCER

شهسواري به دوستش گفت:بيا به كوهي كه خدا انجا زندگي مي كند برويم.مي خواهم ثابت كنم كه او فقط بلد است به ما دستور بدهد و هيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند.
ديگري گفت:موافقم.اما من براي ثابت كردن ايمان مي ايم.
وقتي به قله رسيدند شب شده بود.در تاريكي صدايي شنيدند.((سنگ هاي اطرافتان را بار اسبتان كنيد و انها را پايين ببريد))
شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعد از چنين صعودي او از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم!محال است كه اطاعت كنم.
ديگري به دستور ،عمل كرد.وقتي به دامنه ي كوه رسيدند،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد ،سنگ هايي را كه شهسوار مومن با... خود اورده بود ،روشن كرد..انها خالص ترين الماس ها بودند    
نتيجه:
هان مشو نوميد چو واقف نه اي از سر غيب             باشد اندر پرده بازي هاي پنهان غم مخور

بزرگترين شكست از دست دادن ايمان است.متبرك كسي است كه علي رغم همه ي رويدادها قلب خود را به سوي خدا مي گيرد و مي گويد:به تو توكل مي كنم    
((جي .پي.واسواني))

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت0:49توسط فروه | |

نمي دونم اين چيزي كه مينويسم درسته یا نه..واقعيته يا يه احساس..ويروسه يا يه تلقين.....
 هر چي هست خيلي فكرمو به خودش مشغول كرده...مي دونم كه لحظه ها خيلي مهمند..مي دونم كه جواني بزرگترين سرمايه ي ادمه..ميدونم كه تو زندگيم به خيلي چيزايي كه ميخواستم رسيدم..مي دونم كه داشته هام خيلي بيشتر از نداشته هامند....ميدونم كه تا حالا كاري نكردم كه خيلي پشيمون بشم....و نشده خيلي حسرت انجام كاري رو بخورم..
اما نمي دونم چرا اينقدر ناشكري ميكنم..گاهي حتي خدا رو هم ميبرم زير سوال.!!.....امروز داشتم به اين فكر ميكردم كه چرا خدا ادما رو افريده..اين كه بيايم و درگير يه سري مشكلات بشيم..يك سري لذت ها...شادي ها..غم ها...وقتي شادم احساس ميكنم خوشبخت ترين ادم رو زمينم..و وقتي غمگينم ....
.جالب اينجاست كه خيلي از شادي ها و غم هام بيروني اند..وابسته به دنياي  بيرونه..انگار هيچ چيز واسم دروني نشده...هر پاياني برام تلخ شده....خودم احساس ميكنم خيلي دچار روزمرگي شدم..يه جور ثبات..شايدم عادت..نمي دونم...دوست ندارم برگردم به گذشته..اما اصلا دلم نمي خواد زمان بگذره..دنبال توقفم...دنبال سكوت...دنبال تنهايي...و شايدم اغاز دوباره..هر چي به جلو ميرم بيشتر احساس ميكنم كه عقبم.......راجرز ميگه..:غصه ي گذشته رو نخور...نگران اينده هم نباش..در زمان حال و اكنون زندگي كن..اما اين تنها كاريه كه من نميكنم
!

مي دوني وقتي خدا داشت بدرقه ات ميكرد بهت چي گفت:جايي كه ميري مردمي داره كه ميشكننت..نكنه غصه بخوري..من همه جا باهاتم.تو تنها نيستي.تو كوله بارت عشق ميزارم كه بگذري...قلب ميزارم كه جا بدي....اشك ميدم كه همراهيت كنه..و مرگ..كه بدوني برميگردي پيشم...

+نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت3:44توسط فروه | |