|
در بهار دو تا بذر حاصلخيز كنار هم نشسته بودند.اولين بذر گفت ((مي خواهم رشد كنم.مي خواهم ريشه هايم را در خاك زير پايم بدوانم و ساقه هايم را از پوسته ي خاك بيرون بكشم.مي خواهم غنچه هاي لطيفم را باز كنم و نويد فرا رسيدن بهار را بدهم.....مي خواهم گرماي افتاب را روي صورتم و لطافت شبنم صبحگاهي را روي گلبرگ هايم احساس كنم!))...و رشد كرد و قد برافراشت.. بذر دوم گفت:((من ميترسم.اگر ريشه هايم را در خاك ٬زير پايم بدوانم .از كجا معلوم كه در تاريكي به چيزي بر نخورم ؟اگر راهم را از ميان پوسته ي سخت بالاي سرم بيابم از كجا معلوم كه جوانه ي لطيفم از بين نرود...و اگر بگذارم كه جوانه هايم باز شوند از كجا معلوم كه يك مار نيايد و انها را نخورد و اگر بگذارم كه غنچه هايم باز شوند از كجا معلوم كه طفلي مرا از زمين بيرون نكشد ؟نه!بهتر است منتظر بمانم تا همه جا امن و امان شود و اين طور بود كه او منتظر ماند.. نتيجه: ((جبران خليل جبران))
|
About![]()
فروه پورمنافی Archivesمرداد 1388تیر 1388 خرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 Authorsفروهفروه Links
پروفايل نويسنده
همراز |