MOON DANCER
انچه حکایت عشق را خلق میکند این توانایی ایست که خود را دوست داشتنی ببینیم
خدایا... خدایا کمکم کن تا راهی رو که انتخاب کردم بیراهه نباشه و چنان کن که پایان کار تو خوشنود باشی و من رستگار.... باز کن پنجره را ،که نسیم روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد باز کن پنجره را ،ای دوست،هیچ یادت هست هیچ یادت هست؟ خاک جان گرفته است و بهاران را باور کن سلام به همه دوستان خوبم..به همه ی کسانی که در این مدت همیشه کنارم بودند..چه شادی و چه غم ..دوستانی مجازی ولی شاید واقعی تر از دوستان واقعی..در واپسین ساعات سال ۸۷ و در استانه ی ورود به سال نو برای همه ی شما دوستان خوبم ارزوی موفقیت و سالی سرشار از شادی و سلامتی رو دارم و امیدوارم که به همه ی خواسته هاتون برسید.. راستش شاید مدتی اپ نکنم .دلم براتون خیلی تنگ میشه..شاید باور نکنید ولی من توی این محیط مجازی چیزایی یاد گرفتم ..دوستانی پیدا کردم و تجربیاتی بدست اوردم که تو دنیای واقعی خیلی دنبالشون بودم ولی پیداشون نکردم .. دوستانی که با نظراتشون همیشه منو در همه حال تنها نگذاشتند.. اینجا همه چی بوی صمیمیت و صداقت داره و شاید تنها جایی که من احساس ارامش میکنم... همتونو دوست دارم خوب به نظرت بايد چيكار كني؟؟ مساله اينجاست كه وقتي خلق ادم پايينه فقط كاستي ها رو ميبينه ولي اگه بتونه خلقشو بالا ببره مي تونه هستي ها رو ببينه...كه ميتونه براش وضعيت خاصي رو ايجاد كنه... اينجاست كه اصل پذيرش معنا پيدا ميكنه..يعني قبول كن..به عنوان اتفاقي كه افتاده و اگه تو بتوني اونو كنار بزني اينجاست كه بايد به خودت ببالي.. سعي كن توي ذهنت براش جايگزين پيدا كني... يعني اگه يه چيزي ..يه تجربه اي يا يه اتفاقي ناراحتت ميكنه اونو كنار بزن...و به يك تجربه يا اتفاقي كه برات افتاده و بسيار هم لذت بخش بوده فكر كن... مطمئن باش نتيجه ميگيري هاي خشک او مي کرد...... کاش در قاموص غصه ها معناي سنگين لبخند گم نمي شد.... کاش قلب هامان آنقدر خالص بود که دعاها قبل از پايين آمدن دست ها مستجاب مي شد..... کاش واژه صداقت آنقدر با لب ها صميمي بود که ديگر براي بيان کردنش نيازي به شهامت نبود....... و کاش مرگ معني عاطفه را مي فهميد. گاهی برای رسیدن به خواسته ای،چه بهای سنگینی باید بپردازیم..! هر بذري در زمان مناسب خود كاشته و در زماني مناسب تر برداشته مي شود.زماني بايد گريست و زماني بايد به گريه ها خنديد!وقتي قدرت زمان به اشتياق ما عمل نميكند،پس ما بايد در كدامين بخش زمان بر قدرت زمان مسلط شويم؟! زماني كه غرق در شادي ،خنده و نشاط هستيم ،خبر اتفاقي ناگوار،ما را به اوج اشك و اندوه دعوت ميكند،ايا اين بخش از زمان گوشه اي از حكمتي است كه بايد پيش ايد؟نقش ما در تغييرات و جابجايی (( ما بزرگ افريده شده ايم ،حق نداريم كوچك فكر كنيم! انسان هايي كه امادگي هيچ اتفاقي را در ((حقيقت زمان))ندارند،خواهند شكست!فراموش نكنيم زماني ،زمان پيشرفت و موفقيت ماست و زماني زمان سقوط،شكست و كسب تجربه ماست!اماده باش و بدان شكستي كه انسان را بيدار ميكند يك پيروزي بزرگ است! خدا زمین را مدور آفرید تا به انسان بگوید : همان لحظه ای که تصور میکنی به آخر دنیا رسیده ای ؛ درست در نقطه آغاز هستی. ولنتاین مبارک تا حالا شده به طرز برخوردت،طرز رفتارت،طرز صحبت كردنت با پدر و مادرت دقت كني؟
و بهار
روی هر شاخه ی گل ،کنار هر برگ،شمع روشن کرده است
همه ی چلچله ها برگشتند و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه اواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه ی جشن اقاقی ها را ،گل به دامن کرده است.
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟
توی تاریکی شب های بلند ،سیلی سرما با تاک چه کرد؟
با سرو سینه ی گل های سفید،نیمه شب باد غضب ناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
حالیا معجزه ی باران را باور کن و سخاوت را در چشم چمن زار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه ی تنگ ،با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد!
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره را
((فریدون مشیری))
سال نو مبارک همراه با بهترین ارزوها

فروه



![]()
شده كاري بكني و بعد پشيمون بشي...حرفي بزني و بعد ندوني چه جوري درستش كني
...شده بخواي جبرانش كني؟
حتما شده..
قبلنا رسم بود وقتي پدر وارد مي شد همه به احترامش بلند ميشدند ما حالا چي!انصافا اين كارو ميكني؟
به اسم صميميت حرمت ها رو شكستيم..اگر دوست داري رفتارتو تغيير بدي..دوست داري يه چيزايي رو تو خودت پرورش بدي..مطمئن باش بهترين نقطه ي اغاز همين جاست...تو رفتارت با پدر و مادرت..اگه اينجا رو درست كني مطمئنا اون رفتارهايي رو كه ميخواي بدست بياري خودش درست ميشن..
خيلي از ماها فكر ميكنيم اونا هميشه با مااند..حداقل تا زماني كه ما 40 يا 50 ساله بشيم..اما اگه اينجوري نباشه چي؟اگه يكيشونو از دست بدي چي؟
مي دوني چقدر حسرت و افسوس ميخوري...
يادمه يه فيلمي ديدم كه ازرائيل به يه مردي فرصت ميده كه تا اخر شب واسه خودش يه جايگزين پيدا كنه كه به جاش بميره وگرنه ازرائيل خودشو ميبره..اون بنده خدا در به در دنبال يه نفر ميگشت..اخرش هم یه نفرو پيدا كرد و اون شخص به جاش مرد..وقتي طرف عذاب وجدان ميگيره و به ازرائيل ميگه بيا خود منو ببر..ازرائيل ميگه اون مرد به خاطر تو نمرد.اون مرد چون موقش بود .ولي چيزي كه باعث شد تو زنده بموني فقط دعاي خير مادرت بود....
برو خوشحال باش كه چندين سال به عمرت اضافه شد...
بياييد قدرشونو بيشتر بدونيم..![]()
| Design By : Night Skin |







